وبلاگ :
دختري با كوله باري از اميد
يادداشت :
مرگ من
نظرات :
9
خصوصي ،
24
عمومي
نام:
ايميل:
سايت:
مشخصات شما ذخيره شود.
متن پيام :
حداکثر 2000 حرف
كد امنيتي:
اين پيام به صورت
خصوصي
ارسال شود.
+
هاترا-دختر مشرق
عشق چيست دراين بازي جز مرگ ؟
و مرگ چيست
در اين درام معمايي جز عشق ؟
بايد براي گل ها و آفتاب
شعري دوباره بنويسم
وقتي كه در سحرگاهان گل
گرماي گيسوان حبيبش را
احساس مي كند به تن خود
و باز مي شود به جانب مشرق
و همچنان شكفته و شيدا
گردن به سمت گردش محبوب مي گرداند
و نيمروز
زل مي زند به كوره قلب او
و خشك مي ماند بر جا
و عشق چيست جز مرگ
و مرگ چيست جز عشق
دراين درام بي غوغا ؟
بايد براي آتش و شب
شعري دوباره بنويسم
وقتي آتش
زاييده مي شود به شب
و از ظلام سردش
معناي روشنايي و گرما مي گيرد
جز عشق
جز بازتاب جان دو محبوب
در يكديگر
پندار چيز ديگر دشوار است
وقتي ولي ظلام مي كوشد
رازي شريف را پنهان دارد
از چشم آهرمن
و رهروي خطر باز را زير قبا بگيرد
و مشتعل فروزان اهريمن
رخسار راز را
از زير شال ترمه ظلمات مي دزدد
معناي عشق و كينه
و اهريمن و اهورا
در هم مگر نمي آميزد ؟
و كينه چيست جز مرگ
ومرگ چيست جز عشق
و عشق چيست ؟
وقتي سفيد و سياه
و نيك و بد
در جاي خود قرار نگيرند
و جفت هم نشوند
تا اتفاق
معناي عشق گيرد
بايد براي سفيد و سياه
و نيك و بد
شعري دوباره بنويسم
بايد
آميزه سفيد و سياه را
با نام رنگ ديگر
جايي
كنار قهوه اي دلنشيني
برگ چناري پاييزي
بنشانم
تا جمع رنگ ها را كاملتر يابند
ديوانگان رنگ
بايد براي چشمت
و چيزهايي ديگر
شعر دوباره بنويسم
بايد براي شعر
شعر دوباره بنويسم