وبلاگ :
دختري با كوله باري از اميد
يادداشت :
حقيقتي تلخ
نظرات :
9
خصوصي ،
40
عمومي
نام:
ايميل:
سايت:
مشخصات شما ذخيره شود.
متن پيام :
حداکثر 2000 حرف
كد امنيتي:
اين پيام به صورت
خصوصي
ارسال شود.
+
مجنون خراباتي
من و شمع يك شب كنار شمعي تا صبحدم نشستم او گريه كرد و مي سوخت من هم ز غم شكستم در آن شب سيه رو يادم به چشمت افتاد آن مستي نگاهت بر روي چشمم افتاد آهسته اشكي آمد پايين ز ديدگانم گويي به شعله آمد شمع درون جانم آن قطره اشكم آخر بر روي شمع لغزيد خاموش گشت و آنگه دودي به ناز رقصيد از طرح دود آن شمع در آن سياهي تار شعري نوشته مي شد آهسته روي ديوار دل مي تپد به سينه با ياد روي دلدار هر جا كه هستي يارم باشد ، خدانگهدار...