وبلاگ :
دختري با كوله باري از اميد
يادداشت :
حكمت ... رحمت ... خدا
نظرات :
11
خصوصي ،
31
عمومي
نام:
ايميل:
سايت:
مشخصات شما ذخيره شود.
متن پيام :
حداکثر 2000 حرف
كد امنيتي:
اين پيام به صورت
خصوصي
ارسال شود.
+
محدثه
سلام ياسي جون... شغلت هم سخته هم مقدسه ...
اون موقع كه من بيمارستان بودم يه خانومه اومد رگم رو بگيره براي سرم... نمي تونست پيدا كنه دوبار زد پاره شد ... گفت من ديگه رگ نمي گيرم...بيچاره حالش بد شد...بهش گفتم پس چرا پرستار شدي...گفتي عاشق اين كارم... و توي اون سه چهار روز به نظرم بهترين پرستار بود...
اون روزي كه يه دختر 15-16 ساله اتاق بغلي مرد...صداي ضجه هاي باباش داشت منو مي كشت... يك جوري قسم يمداد به امام رضا كه من گفتم امام رضا الان مياد شفاش مي ده...بعدش فهميدم مامان دختر هم دو سه ماه پيش فوت كرده... از طبقه ي خودم نگاه كردم پايين رو...بيچاره باباش...افتاده بود گوشه ي حياط بيمارستان و ...
يه قسمت ديگه ماجرا هم وقتي بود كه نيك آفرين 4 ماهه مرد... من شك كردم توي حكمت خدا!اما راستش ياد گرفتم همه چيز رو ترجمه كنم البته براي ديگران...براي ديگران مي تونم بگم حتماًيه حكمتي بوده يه چيزي پشتش بوده...
خدا نكنه خودم توي اين امتحان قرار بگيرم... فكر كنم خيلي ضعيف باشم توي مواجه با اين اتفاق ها...
و مي دانم كه مي ايي..
ياسي جون... شغلت رو دوست داشته باش و ازش لذت ببر... حتي از سخيت كشيدن هاش حتي از ديدن چيزهايي كه آدمهاي عادي نمي تونند تحمل كنند...
دعام كن زياد...