سلام همسايه.
خيلي بي معرفت شدي دوستم.
نسيم تنهايي هم كه با به وزيدن گرفته ولي كسي همراهم نيست در
اين كلبه ي تنهايي باز هم با يك پريشان گويي به انتظارت مي نشينم.
شايد كه دلت به رحم بياد و سري به دوستان قديم بزني.
سهم ِتوچشم هاي من
و اين زخم
كه از دهان ِدريده ي ِتو باريده بود
حالا هي برگرده ي من مي دود
و صداي پاي قطار هايي را در مي آورد
اين ريل
كلافه مي شود از صدا
واما باز
روياي نوعروسان دزديده مي شود
ومن كُت كَت بسته اي را مي بينم
كه هنوز طنين كِل را
به بازو دارد
اگر چه
دهه ها از روياي هر عروسي دور بوده است.
چه بوي سوختني بالا گرفته
در خط ِاين جناغ وُ گرماي آن ريل
اما تنها تو بد نام گشته اي آشويتس!
و گرنه
من در لحظه هايي به سنگيني ِ دمادم
دربارش ِ كوره از آسمان ِنفتي ِبغداد
سوي دو چشمم راگم كرده امو اين هيچ ِ پر بركت راتا تازه تر بماند وُبدانندزير باران گريه مي گيرم.چه بد آوردني است آشويتس!وگر نهاين همه ناو ِاز كوره در رفتهدر كور سوي اين خليجتو را در انگشت ِكوچك ِخود هم نمي كنند.وچه بد آورده ايم بدكنار ِكلماتي كه اين روز هازير پوست تزريق مي شوند.