باز مينويسم از سر خط
باز مي گويم قصهء اين زندگي
از هياهوي خفته
از گذشته هاي روبرو
از روزهاي تلخ و شيرين
از گناه ديگران سوختن!
از تلاش بي سر انجام
به هدف هاي نا معلوم
از دوستي شوم روزگار
از غفلت و درد هاي ماندگار
باز مي نويسم از سر خط
از حديث دل که خاک شد
از سکوت دل که نشکست
به غروري که زمين خورد
باز هم مي نويسم..
آري هنوز نفس مي کشم
گويي که تنها ترين تنها منم
و چه پوچ است
براي بيهوده ترين سوختن
باز مي گويم
باز مي گويم از خاطرات خفته
از يادگاري هاي مانده در ذهنم
به همزبونه تنهايي ها از خاطرات خفته
به همزبونه تنهايي ها