خداوند، بنده ای را که دهان خود را می گشاید و می گوید : «بارالها ! به من روزی بده» ؛ ولی دست از طلبِ روزی می کشد، دشمن می دارد . [.امام علی علیه السلام]

دختری با کوله‏ باری از امید
Search Engine Optimization
   1   2      >
نویسنده : یاسی

 



 


این روزها دستم به قلم نمی رود! دست... قلم... گویی قرار است دو موجود بیگانه، از پس سال ها دوری و انتظار، با کوله باری از حرف های ناگفته (و ناگفتنی) یکدیگر را ملاقات کنند‍؛ و فاش کنند آنچه را که نباید...


نه! عادلانه نیست! این محکمه قاضی منصف‍‍تری می خواهد... دل از پس این دو غریبه ی آشنا بر نمی آید... آخر او دل است و مظهر پاکی! مالکیت یکی و سیاست دیگری در او نمی گنجد... آخر او دل است و مظهر صداقت! آنچه را که این اراده می کند و جوهری را که آن بر صفحه می گذارد نمی فهمد... قلمی از جنس نور باید تا بنویسد سخنی را که بر دل نشیند!


 


 


پی نوشت:


1- دست و قلم؛ گاهی چنان یکدیگر را دفع می کنند که قطب های همنام آهنربا!


2- این روزها در حال عبور هستم؛ عبور از سال های تلخ و شیرین دانشجویی به روزهای سراسر مسئولیت کاری...


3- برای تو که در سکوت می آیی، در سکوت می خوانی و در سکوت میروی: مجال من همین باشد که پنهان مهر او ورزم/ کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد!


 


 


شنبه 1/4/1387 ساعت 7:37 صبح
نویسنده : یاسی

 


 السلام علیک


 


السلام علیک یا زینب کبری(س)


ای فروغ تابنده ی کوثر... ای پرستار شهادت... تو بانوی فصاحتی و اعجاز...


*یادت همواره الهام بخش شرف و مردانگی باد*



 


پی نوشت:


1- ولادت حضرت زینب(س) و روز پرستار مبارک؛ امیدوارم صبوری های این بانوی بزرگوار، الگویی باشد برای تمام آنها که سهمی از انسانیت برده اند!


2- هنوز چند صباحی مانده تا رسما به خیل عظیم سفید‍پوشان بپیوندم، یحتمل روز پرستار سال آینده، طعم دیگری خواهد داشت!


3- حقیقت تلخ ، حکمت... رحمت... خدا ، کس تاب نگهداری دیوانه ندارد !


4- موسیقی ناهمگونی که بعد از سال ها هنوز در کوچه های تنگ و تاریک شام به گوش میرسد _ صدای دف و تنبور و طبل و دهل از یک سو و ناله و گریه ی زنان و دختران از سوی دیگر _ گوش دلت را نشانه رفته است، اگر سَمیعٌ عَلیم باشی!


5- چند روزی اقامت در مشهد کافی بود تا بشکند بغضی که مدت هاست در گلو مانده بود...


 


 


یکشنبه 22/2/1387 ساعت 8:9 صبح
نویسنده : یاسی

 


داخل که می شوی، حیاط نه! باغ پُر از درخت را که رد می کنی، یونیفرم سفیدت را که می پوشی، پشت میله های آهنی طبقه ی دوم زکریا که می ایستی، چشمان منتظر بی روح شان را که میبینی... تازه یادت می افتد که کجا هستی! بیمارستان روان... اینجا زندگی با همه ی سردی اش جریان دارد... باور کنید!


اسمش همایون است؛ بیست ساله، با اندامی که نمی دانم از زور پُر خوری غذا های اشرافی آنجا چاق شده است یا از سر بی خیالی و به قول هم‍بندی هایش: دیوانگی! با گذشته ای که گویا از همان ابتدا سیاه ترسیم شده است. (هم‍چون طرح های سیاه قلمی که تا نبینی، باور نمی کنی که او خالق شان است!). در مورد پدر و مادرش که صحبت می کند _ با گونه های گر گرفته، صدای دو رگه و مشت های گره شده _ گمان می کنی که جز نفرت، حس دیگری در ذهن عقب مانده اش رشد نکرده است. اما... کافیست چند لحظه ای همراهش شوی، چنان لبریز از عشق و محبت، از خواهر و برادر سال ها ندیده اش، تعریف می کند که نادیده عاشق شان می شوی...


اسمش فرزاد است؛ بیست و چهار ساله، کارشناس ارشد کامپیوتر، نویسنده، شاعر، مترجم، هکر حرفه ای، چتیسم!!! آن قدر روان شعر می گوید که باورت نمی شود افسردگی دارد! آن هم از نوع شدید. ناخودآگاه دنبال نشانه هایی می گردی که بزرگان علم روان شناسی، اعتیاد می نامندش، البت از نوع دیجیتالی که کبودی محل تزریق اش، روح ات را سیاه می کند! همچون او که دیگر خانه های صفحه کلید برایش مفهومی ندارد، گم شان کرده است، شاید جایی در کنار چراغ های روشن تالار گفتگوی جهانی!


اسمش رضا است؛ پنجاه و پنج ساله، پدر دو فرزند... روز اول که دیدمش با آن شکم برآمده که تمام ما یملک دوران اسارت اش را زیر پیراهن به رنگ آسمانش پنهان کرده بود، گمان کردم که او هم یکی از همان اوباش خیابانی است که به زور مامور و دستبند! بستری شده... اما شعر هایی که می خواند از حافظ و سعدی و فردوسی و سهراب و حتا فروغ!، لفظ قلم صحبت کردنش و خط زیبایش، کنجکاوم کرد که سری به پرونده ی بایگانی شده اش بزنم... دبیر بازنشسته!


اسمش علی است؛ بیست و نه ساله، آرام‍ترین بیمار بخش. می گویند عاشق است، دیوانه است، بی آزار است؛ عاشق دیوانه ی بی آزار! از همان ها که لیلی شان بی وفا از آب در آمده! نمی دانم چرا، خداحافظی که می کنم، بی مقدمه می گوید: دعا می کنم باران ببارد، خیلی زود... آخر لیلی من تاب تشنگی را ندارد، تلف می شود، می دانم!
امروز صبح باران بارید! دل که پاک باشد... دل که ساده باشد... دل که خانه ی او باشد... فاصله ی دعا و استجابت آن کوتاه می شود، حتا اگر دیوانه باشی!


 


پی نوشت:


1- هم بندی، اسارت، دیوانه، دیوانگی؛ کلماتی که درس و مشق کتاب ها مجبورت می کند معادل علمی شان را به کار ببری: اختلال روانی! باور کن رفیق! اگر تو هم جای من بودی، اگر تو هم ناله های دلخراش شان را می شنیدی، اگر تو هم میله های در ِ همیشه بسته شان را می دیدی، متاثر میشدی از هر چه نامش زندگی است و آزادی...


2- رشته ی پرستاری با همه ی سختی هایش، یک حُسن دارد: دیده ها و شنیده هایت همچون آموزگاری سخت گیر، هر روز، گوش دلت را می پیچاند که: های! بنده! حواست باشد که چه نعمت هایی داری...


3- می گفت: دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد! غافل از اینکه...


*** السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)


 


  


چهارشنبه 11/2/1387 ساعت 4:12 عصر
نویسنده : یاسی

 


بیا و با دلم مهربانی کن...


می دانی چند وقت است سراغی نگرفته ای؟! چشمه ی دلم خشکید از بی وفایی نگاهت، قامت قد م خمید از سوز دوریت...


ببین! یک معامله ی عاشقانه؛ تو بیا، قول می دهم این بار که به دیدنم آمدی آرام تر ببوسمت، آرام تر ببویمت، تا مبادا سکوت رویایی دلت چرکین شود!


راستی! یادت هست زمزمه ی عشق لیلی و مجنون را؟! گفته بود تا ابد با تو خواهم خواند... گفته بود تا ابد با تو خواهم ماند... گفته بود تا ابد با تو خواهم خفت... لیلی چه می دانست مرگ را بر خواندن و ماندن ترجیح خواهی داد!


دی‍شب خواب دیدم! خواب دیدم که می آیی... از شادی در پوست خود نمی ‍گنجیدم... می ‍گویند تعبیرش عکس است... نمی آیی... می دانم!


 


کودکانه در آغوشم بگیر


 


 


پی نوشت:


* دلم می خواست کودکی باشم در خواب های بی رنگ تو! کاش تا وصل تو این همه راه نبود...


* من رسیدم رو به آخر/ تو بیا شروع من باش


 


 


پنجشنبه 5/2/1387 ساعت 9:34 عصر
نویسنده : یاسی

 


  کاش وقتی آسمان بارانی ست، از زلال چشم هایش تَر شویم


 


بچه که بودم _ نه اینکه الان بزرگ شده ام، نه! _ کم سن تر که بودم، باران که می بارید، گمان می کردم هم بازی ِ کودکی ابرها، همان که نامش علی بود، کاری کرده که دل آسمان هم، مانند دل یاسی ِ آن روزها بارانی شده است!


باران که بند می آمد، گمان می کردم مادر آسمان هم، برای اینکه هم، دل هم بازی کودکی ِ کودکش نشکند (آخر او مهربانی به نام مادر نداشت که دل شکسته اش را بند بزند!)، و هم چشمان سبز کودکش سرخ نشود، دست دوستی آن دو را به هم داده است!


بزرگ تر که شدم، دانستم بارش باران فرصتی است برای مهربانی و بخشندگی! آری درهای آسمان که باز می شود، رحمت زلال آفریدگار که بر سر مان نازل می شود، وقتی است برای استفاده از چتر های بی مصرفی که شاید بتوانند سقفی باشند برای دلی تنها و بارانی! از هم دریغ شان نکنیم... مبادا این آخرین بهار زندگی مان باشد...


 


 


پی نوشت:


1- انتخاب با خودت است: یک فنجان کوچک یا یک جام بزرگ! این بار که باران بارید، سعی کن بیشترین ذخیره ی قطرات باران، از آنِ تو باشد!


2- بیا ما نیز مثل روح باران/ به روی یک رُز تنها بباریم/ بیا در باغ بی روح دلی سرد/ کمی رویای نیلوفر بکاریم/ بیا در یک شب آرام و مهتاب/ کمی هم صحبت یک یاس باشیم/ اگر صد بار قلبی را شکستیم/ بیا یک بار با احساس باشیم/ بیا در لحظه ی سرخ نیایش/ چو روح اشک پاک و ساده باشیم/ بیا هر وقت باران باز بارید/ برای گل شدن آماده باشیم


*3- بیمارستان رازی، بخش اعصاب و روان! حکما یک ماه دیگر حال اعصاب مان دیدنی است!


 


 


شنبه 17/1/1387 ساعت 7:37 عصر
نویسنده : یاسی

 


 من تو را انتخاب کرده ام! کاش می دانستی


 


همیشه می ترسیدم از روزی که تو بروی و من بمانم... برای همین هر شب بعد از اینکه با چشم باز می خوابیدی (نگو از کجا می دانم خواب بودی یا بیدار؟! که من حتا بدون نگاه کردن به چشمان زیبایت، همه ی حرف های گفته و ناگفته ات را، از درخشش حباب های سرخ غنچه ی لب هایت حس می کردم!)، من بودم و بیداری و التماس و گریه... که اگر قرار است رفتنی باشد، با هم برویم... اما...


اصلش هم قرارمان همین بود! یادت هست؟! آن شب وقتی دست تقدیر از بین هزاران همراه سرخ، من و تو را کنار هم قرار داد، پیش از آن که در تُنگ بلور زندگی جا بگیریم، قول دادیم کنار هم بمانیم... تا همیشه... اما...


هیچ وقت دوست نداشتم به روزهای بدون تو فکر کنم، روزهای سکوت و اشک و بی دلی! آخر مگر بی دل هم می توان زندگی کرد؟! عاشقی که دلش در سینه ی معشوق می تپد، بی شک بی وجود او وجود نخواهد داشت، نیست خواهد شد...


شنیده ای؟! می گویند " گلچین روزگار همیشه خوب ها را می چیند! " تو خوب بودی! آنقدر که هرگز نا مهربانی های کودکانه ام را نمی دیدی، نه اینکه کور باشی، نه! وانمود می کردی که نمی بینی... و من هر روز گستاخانه، بی اعتنا به سُرخی صبحگاهی چشم های روشنت، سلام ات می کردم...


من دانستم... من با همه ی نادانی ام، آن روز که دست کودک صاحبخانه پولک های سُرخ تن ات را در میان گرفته بود، دانستم که رفتنی هستی...
.
امروز هفت روز از رفتنت می گذرد (همان هفت روز معروف) و من بر سر دو راهی مرگ و زندگی، تو را انتخاب کرده ام!
کاش دختر صاحبخانه بداند که تیرگی تُنگ بلورم و یا باز و بسته شدن بی صدای لب هایم!، همه تلاشی است برای به تو رسیدن!
قول می دهم این بار که خواست آب تُنگ را عوض کند‍، بفهمانمش که من تو را انتخاب کرده ام!


امضا: ماهی کوچک قرمزی که این ده روز، او را ده ها سال بزرگ تر کرده است! 10/1/87




پی نوشت:


1- نمی دانم تا کی زنده خواهد ماند، ماهی کوچک تُنگ بلور عیدمان را می گویم! بی شک دیر نخواهد بود! کاش برای ارضای خودخواهی هر ساله مان، او را قربانی نمی کردیم...


2- سخت جانی را بین که نمُردم از هجر/ مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد/ گفتم از عشق تو من خواهم مُرد/ چون نمُردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز...


 


 


شنبه 10/1/1387 ساعت 7:30 عصر
نویسنده : یاسی

 


 من اینجا سرد سردم، ای دل ای دل! جدا از اهل دردم، ای دل ای دل


 


آهای آلاله ی پر پر دشت دلدادگی، می شنوی صدایم را؟! با تو سخن می گویم... با تو که سُرخی گونه های گلگون دخترکان دیارت، یادآور سُرخی خون پاک ات است؛ خونی که هر چند نامردمان خواستند کم رنگش کنند، دریایی از عشق الاهیت شد و غرق شان کرد...


آهای پروانه ی شهر عاشقی ها، با تو سخن می گویم... با تو که عاشق بودی و بهای عشق آسمانی ات را پرداختی... هر چند با سوختن، هر چند با ساختن... که عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد!


آهای همسایه ی نزدیکی های دور، با تو سخن می گویم... با تو که چشمان دنیایی ام عاجزند از دیدن روی همچو ماهت، اما تو هستی، زنده تر از همیشه! و چه خیره سر اند آنها که گمان می کنند تو رفتی چون ضعیف بودی، چون مست بودی، چون بی دل بودی... آنها که نمی دانند مستی تو، بی دلی تو، از باده ی شور انگیز جام الاهی لبریز است...


آمده ام... آمده ام تا دلم را پیوند زنم با دلی که می گویند به طواف آسمان رفته است... آمده ام تا خواب غفلت را از چشمان زمستانی ام بزدایی تا بیش از این بهار دل انگیز دوستی هامان، رنگ خزان نگیرد... آمده ام تا دوباره ببینم کربلایی را که پُر است از فریاد های «ما اهل کوفه نیستیم» مردانش...


راستی تو در بغض سرخ آسمان نیلی چه دیده بودی که این گونه به سویش شتافتی؟! امام خوبی ها و مهربانی ها، چه در گوش دلت زمزمه کرده بود که این گونه ندایش را لبیک گفتی؟! خوشا به روزگارت...


ای نک، اینجا، در گوشه ای از بهشت، در غربت بی منتهای روز ها و شبانم، با دلی شکسته، تو را می جویم، تو را می خوانم، تا شاید ذره ای از خاک پاک مدفن ات دامن گیرم کند... ای شهید!


                                                                                                                    25/12/86
                                                                                                                     *طلاییه*


 


 


پی نوشت:


1- با بال شکسته پر کشیدن هنر است/ این را همه ی پرندگان می دانند/ شهیدا! پرنده تر از تو چه کسی؟!


2-برگشتم... اما هنوز حکمت خیلی از اتفاقات را درک نکرده ام! تسبیح سبز سیّد، گم شدن چفیه ای که بوی خاک و آب خواستنی ترش کرده بود... یادم باشد ثبت شان کنم!


3- بر خلاف پارسال، امسال شلمچه را نیز قطعه ای از بهشت یافتم...


4- با اشتیاق زیارت یاران هم دل گذشتند/ انگار تنها دل من، از عاشقی بی نصیب است! (علی رضا قزوه) 


5- من اینجا سرد سردم، ای دل ای دل/ جدا از اهل دردم، ای دل ای دل/ من و رفتن به سوی روشنایی/ دعا کن برنگردم، ای دل ای دل!!!


 


  


سه‏شنبه 6/1/1387 ساعت 1:10 عصر
نویسنده : یاسی

 


 


 


باز کن پنجره را که نسیم


روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد


و بهار روی هر شاخه، کنار هر گلبرگ


شمع روشن کرده است


 


 


پنجشنبه 1/1/1387 ساعت 1:0 صبح
نویسنده : یاسی

 


 از تنگنای محبس تاریکی... بانگ پر از نیاز مرا بشنو... ای خداوند قادر بی همتا


 


بار خدایا! با دلی شکسته و لبریز از گناه به سویت می آیم... می آیم تا درد دل با تو بگویم... بگویم از لحظه هایی که بودی و ندیدمت، خواندی و نشنیدمت... و اینگونه است که زرق و برق این دنیای وانفسا چشم را کور و گوش را کر می کند!


کوله بار زشتی هایم آنقدر سنگین است که تن را یارای همراهی اش نیست... مهربانا! غزل بخشش و التفاتت را بسیار شنیده ام، از زبان دل همان ها که طوق بندگی ات را بر گردن دارند.


چشمه ی زلال چشمانم گواه آشفتگی ویرانه ی دلم است... شاید این باران مروارید بشوید صدف زنگار گرفته ی دل زمینی ام را...


غفورا! گفته بودی «مرا یاد کنید تا به یاد شما باشم» چه بگویم که تمام لحظه های زندگیم لبریز است از آوای وَ اَسمَع دُعایی اِذا دَعَوتُک...


 


پی نوشت:


1- دارم امید عاطفتی از جناب دوست/ کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست/ دانم که بگذرد ز سر جرم من که او/ گرچه پریوش است ولیکن فرشته خوست/ چندان گریستم که هر کس که برگذشت/ در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست/ عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده ام/ زان بوی در مشام دل من هنوز بوست/ حافظ بد است حال پریشان تو ولی/ بر بوی زلف دوست پریشانیت نکوست...


2- خدایا! چه خوبست که تو خدایی و من بنده! وگر نه چه تهمت ها که با نام خدایی بر دیگران نمیبستم!


 


 


سه‏شنبه 21/12/1386 ساعت 1:28 عصر
نویسنده : یاسی

 


با سطر سطر وبلاگی! اشک ریختم، اشکی به پهنای حسرت های روزگار...


اسفند 85 اولین عشق بازی من و شهدا بود... آنقدر اتفاقی راهی ه راهیان نور شدم که ای نک مفهوم " طلبیدن " را با تمام وجود درک میکنم... البت سریال زیارت های این یک سال از چند ماه قبل شروع شده بود... از آذر 85... قم... جمکران... قم... مشهد... کربلای ایران... قم... جمکران... سوریه... زینب... رقیه... و......


نمیدانم... نمیدانم به کدامین گناه ناکرده اینقدر زجرم میدهد! آری زجر!!! وقتی لایق نباشی و راهی شوی... وقتی آلوده باشی و راهی شوی... وقتی شرمنده از ثانیه های این بیست و چند سال باشی؛ باید هم لطف بیکران خوان کرمش را زجر بدانی...


تنها لطف این زجر سفر ها! وصل بود... به هم او که دوستم داشت، هم او که عاشقم بود، هم او که تهنیت خلقتم را گفته بود... اما... اما آخر من کجا و...


در این مدت هم آنقدر احساس نورانیت و عاشقی و وصال کردم که دست رد به سینه ی دل بی تابم زد...


اما... اما... من و ناامیدی... نه! آخر مگر دلی که خودت صیقلش دادی توان دوری دارد؟! " إلهی إن أخَذتَنی بِجُرمی، أخذتُکَ بِعَفوِک... إن أَخذتَنی بِذُنوبی، أخَذتُکَ بِمَغفِرتک... وَ إن أدخَلتنِی النار، أعلَمتُ أهلها إنّی اُحِبک... إنّی اُحِبک... إنّی اُحِبک... إنّی اُحِبک... إنّی اُحبک... "


یادم رفت... لطف دیگر این زجر سفرها!... چشاندن طعم شیرین!!! صبر بود بر ذائقه ی نه چندان صبورمان...


راستی... این دل تا به کی تاب تب را خواهد داشت؟! 


 


 میروم کز خویشتن بیرون شوم


 


پی نوشت:


1- اگر خدا بخواهد، امسال هم راهی هستم (21/12/86-29/12/86)


2- لحظه ی دیدار نزدیک است/ باز من دیوانه ام مستم/ باز میلرزد دلم دستم/ باز گویی در جهان دیگری هستم/ آبرویم را نریزی ای دل!!! 


3- خدایا! صبوری تا به کی؟! می ترسم از روزی که این بید با اندک بادی تسلیم شود! 


 


 


شنبه 18/12/1386 ساعت 11:48 صبح
نویسنده : یاسی

 


دخترک آرام آرام چشمانش را باز کرد، چیزی را به خاطر نمی آورد، سوزشی در دست چپش احساس می کرد... مادر با چشمانی گریان بالای سرش ایستاده بود...
با صدایی لرزان پرسید: مادر جان من کجایم؟ سرم درد می کند... چشمانم سیاهی می رود... قلبم تیر می کشد... آه قلبم... کم کم داشت به خاطر می آورد حادثه ای که او را اینگونه بی تاب و مادر را گریان ساخته بود.
خبر بی اندازه دردناک بود؛ امید زندگیش... پناه کودکیش... پدر مهربانش... زیر رگبار تیر دشمن...
" مادر بگو که من اشتباه می کنم، بگو که کابوسی بیش نبوده، بگو که پدر می آید! "
" دخترکم! امیدوار باش "
... و امید تنها واژه ای بود که او را و مادر را سر پا نگاه داشته بود تا آن روز باور نکردنی!
پدر آمد! پُر غرور و سر بلند... با زخم هایی که می گویند: " بوسه گاه فرشتگان خداوند است! "
اینک با وجود اینکه سال ها از آمدنش می گذرد، هر سال خاطرات بودنش را مرور می کند، خاطراتی که او را می برد تا مرز جنون و جانبازی و دلدادگی!


 


 در باغ شهادت باز باز است


 


پی نوشت:
1- زمانه خواست تو را ماضی بعید کند/ ضمیر سوم غایب کند، شهید کند/ شناسنامه ی درد تو را کند تمدید/ تو را اسیر زمین مدتی مدید کند... حق خواست تو را قبله ی حاجات کند/ با تو به شهید هم مباهات کند/ گویند به دیدار خدا رفت شهید/ هر لحظه خدا خواست تو را شهید کند...


2- این روزها همه جا صحبت از اردو ست، آن هم از نوع جنوب! دعا می کنم بطلبندم/مان...


 


 


چهارشنبه 15/12/1386 ساعت 10:32 عصر
نویسنده : یاسی

 


 از خویش مران بهر خدا ای شه خوبان... آن را که به جز کوی تو جای دگری نیست


 


هیچ وقت یادم نمی رود « آن مرد در باران آمد » کتاب فارسی هفت سالگی را... نمی دانم جناب فارسی در آن روز های گرگ و میش کودکی چه دیده بود که خبر آمدنش را چُنین با افتخار جار می زد! اما این را می دانم که بعد از روز های هفت سالگی خیلی چیز ها فهمیدم؛ این که فعل جمله را از گذشته به آینده تغییر دهم « آن مرد در باران خواهد آمد! »... این که چرا همیشه کلمه ی انتظار غلط املایی مشق هایم بود... این که چرا معلم مان آن روز آخر دفتر مشقم نوشت: 313 بار تکرار شود!... و اینگونه بود که دفتر دلم پُر شد از وعده ی آمدن او...


 


پی نوشت:


* دعا کنید رسد آن زمان که یار بیاید/ بهار باغ جهان، زینت بهار بیاید/ دعا کنید دعایی که آفتاب درخشان/ به سرپرستی گل های روزگار بیاید/ قیامتی کند از قامتش به پا که گویی/ معاد روشن انسان در این دیار بیاید/ کتاب عشق گشوده «و ان یکاد» بخوانید/ دعا کنید که آن یار غمگسار بیاید... اللهم عجل لولیک الفرج


 


 


جمعه 10/12/1386 ساعت 2:54 صبح
نویسنده : یاسی

 


  بگذار در آغوشت آرام گیرم


 


سجاده ام را که باز می کنم عطر یاس های سپید حیاط مادربزرگ فضای ذهنم را پُر می کند... گم می شوم در بوی نان و ریحان و شب های جمعه... کبوتری می شوم با بال های شکسته که آرزوی آشیانه ای از قطرات شبنم را دارد به همان پاکی و زلالی... آرام دست نوازشی بر سر کبوتر دل می کشم و پروازش می دهم تا آسمان ندامت ها... همان جا که سرآغاز تولدی دوباره است...


 


پی نوشت:


* من گدا و تمنای وصل او هیهات/ مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست/ دل صنوبریم همچو بید لرزان است/ ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست...


 


 


سه‏شنبه 7/12/1386 ساعت 3:20 عصر
نویسنده : یاسی


 


  رهگذر بیابانم میشوی


 


خوب یادم هست...
آن روز ها که تنها دغدغه ی زندگیت دست شکسته ی عروسک مخملیت بود، صبور تر بودی!
آن روز ها که منتهای دوریت از خانه باغ سیب همسایه بود، نزدیک تر بودی!
آن روز ها که دل در گرو عشق داشتی، مهربان تر بودی!
آن روز ها که نهایت آرزویت لحظه ای آرمیدن در آغوش دلدار بود، عاشق تر بودی!
آن روز ها که تنها دلخوشی ات تقاضای اندکی سهم بیشتر از محبت اطرافیان بود، لطیف تر بودی!
آن روز ها که هنوز دود این شهر سیاه دریچه ی دلت را سد نکرده بود، سرخ تر بودی!
آن روز ها که هنوز این آسمان خراش های بی وجدان آسمان دلت را محدود نکرده بود‍، آبی تر بودی!
روز ها رفتند و تو ذره ذره کم شدی...دور شدی... نامهربان شدی... سنگدل شدی... سیاه شدی...
روزگار غریبیست نازنین! کاش روزگار آنقدر غریب بود که می شد درد را از چروک دل سنگی اش فهمید...
آیا کسی هست که مرا به دوران خوش انسان بودن برگرداند؟!


 


پی نوشت:


1- وقت بیداریست... وقت سر زدن به دشت زندگی و درو کردن خاک قسمت است... صبح می آید... نرم و آهسته... به نرمی پر پروانه... به آهستگی پای آرامش... صبح می آید...


2- این روز ها غرق شدن در لحظه هایی که ندارمت، که نیستی، بیشتر آزارم میدهد، نازنین! این روز ها دلم تنگ شده برای عابری که مُهر سکوتم رابشکند، نازنین!


 


 


جمعه 3/12/1386 ساعت 11:2 صبح
نویسنده : یاسی

 


 


  میبینی! تمام ذرات وجودش یک صدا فریاد میزند: می خواهمت مادر


 


دوستی می گفت:


در خواب دیدم کودکی مادر می خوانَدَم! و من شادمان از حس پاکی که تمام سال های کودکی و نوجوانی و جوانی در آرزویش بودم... آری سال هایی که خود فرزندی بیش نبودم آرزوی مادر شدن داشتم و اینک... افسوس!


صدایم میزند... می خواهد در آغوشم آرام گیرد... باورش نکردم، رویایش خواندم... آخر مگر نه اینکه نبودش او را از من گریزان ساخته بود! مگر نه اینکه او در دادگاه انصافش، به جرم گناه ناکرده، حکم جدایی را امضا کرده بود! مگر نه اینکه او با رها کردنم نقش زنانه ام را زیر سوال برده بود! مگر نه اینکه...


چه می گفتم؟! کودک را... صدای گریه اش بلند تر شده... آه، عزیزکم، مروارید چَشمانت مرهمی ست بر آتش قلب زخمی ام. از من مخواه جویبار دیدگانت را قربانی کویر تشنه ی سینه ام گردانم...


ناخودآگاه دستی بر سر و رویش می کشم، می بویمش، می بوسمش... شگفتا!!! با چشمانی زلال نگاهم می کند... او تشنه ی محبت است و من سمبل ایثار... او زائیده ی درد است و من وسیله ی درمان... او فرشته ی وصل است و من... مادر... هم او که بهشتی زیر پایش است!


در آغوش میگیرمش! شاید گرسنه است یا شاید دلتنگ است و گرسنگی را بهانه ای ساخته برای هم نوایی با موسیقی ِ شور انگیز قلبم! او شیره ی جانم را می مکد و من همه ی عشق و محبت مادرانه ام را نثارش می کنم...


پروردگارا! چشمانش با دلم سخن می گوید، همان چشمان زلال:: زندگی رویا نیست... زندگی زیبائیست... می توان بر درختی تهی از بار زدن پیوندی... می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت ::


 


   کودکم! تمام عشق مادرانه ام، فدای خنده ی دلبرانه ات


مادرم! تمام شور زندگیم، فدای نگاه دلسوزانه ات


 


 


پی نوشت:


1- گاهی آنقدر کوچک می شویم که گمان می کنیم میتوان عشق خداییشان را با لبخندی خرید! زهی خیال باطل! او معامله ای خدایی کرده است و ما با فکر زمینیمان پاداش میدهیم... هر چند همیشه خنده مان را خریدار است با بالا ترین قیمت...


2- بهانه ای بود تا بگویم دوستت دارم، حتی اگر روزت نباشد!


 


 


جمعه 26/11/1386 ساعت 10:0 صبح
   1   2      >

همه ی نوشته های من
[1/4/1387- 7:37 ص] دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد؟
[22/2/1387- 8:9 ص] زیباترین شکیب
[11/2/1387- 4:12 ع] کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
[5/2/1387- 9:34 ع] من رسیدم رو به آخر
[17/1/1387- 7:37 ع] کاش وقتی آسمان بارانیست
[10/1/1387- 7:30 ع] من تو را انتخاب کرده ام
[6/1/1387- 1:10 ع] من و رفتن به سوی روشنایی
[1/1/1387- 1:0 ص] بهار
[21/12/1386- 1:28 ع] بانگ پُر از نیاز مرا بشنو
[18/12/1386- 11:48 ص] میروم کز خویشتن بیرون شوم
[15/12/1386- 10:32 ع] خدا خواست که ذره ذره تمام تو را شهید کند
[10/12/1386- 2:54 ص] آن مرد در باران خواهد آمد
[7/12/1386- 3:20 ع] به عالمی نفروشم مویی از سر دوست
[3/12/1386- 11:2 ص] حکایت آن روزها
[26/11/1386- 10:0 ص] نتوان وصف تو گفتن
[همه عناوین(54)][آرشیو شده ها]
فهرست
18999 :کل بازدیدها
19 :بازدید امروز
19 :بازدید دیروز
موضوعات وبلاگ
درباره خودم
دختری با کوله‏ باری از امید
یاسی[53]
سلام خدمت همه ی دوستای وبلاگ نویسم.من یاسی جون متولد پاییز 1363دانشجو وعاشق فصل پاییز و خیلی چیزای دیگه هستم.
لوگوی خودم
دختری با کوله‏ باری از امید
لینکهای مفید

جستجوی وبلاگ من
:جستجو

با سرعتی بی‏نظیر و باورنکردنی
متن یادداشت‏ها و پیام‏ها را بکاوید!

آوای آشنا
اشتراک

نام:

ایمیل:

 
نوشته های قبلی
تیر 85 [9]
مرداد 85 [5]
شهریور 85
مهر 85 [2]
آبان 85 [2]
آذر 85 [2]
د ی 85
بهمن 85 [2]
اسفند 85
فروردین 86 [2]
اردیبهشت 86 [3]
خرداد 86 [2]
تیر 86 [2]
مرداد 86 [2]
شهریور 86 [2]
لوگوی دوستان








لینک دوستان

برگ بید
آدمک ها
اندکی صبر ....
دم مسیحایی
بیابان گرد
پاک دیده
ندای دختران مسلمان
من دیگه مشروط نمیشم
لعل سلسبیل
روزنوشت یک دانشجو
نغمه ی غم انگیز
ناگفته های آبجی کوچیکه
عروسک تنها و دلتنگ!!
رقص در غبار
کلبه احزان
بهونه
من او
پاسبان *حرم دل* شده ام
دختر مشرق...هاترا
شما ها
حاصل اوقات(همشهری)

ویرایش قالب